مدتهاست دلم میخواد بیام اینجا و آپ کنم،دلیل نیامدنم فقط کمبود وقت نیست،یه کمم حوصله نوشتن ندارم.
تو یه راهی پا گذاشتم که نمیدونم به کجا میرسه!!
نه حال ادامه دادن دارم نه جرات رها کردن،
برام دعا کنید..........
مدتهاست دلم میخواد بیام اینجا و آپ کنم،دلیل نیامدنم فقط کمبود وقت نیست،یه کمم حوصله نوشتن ندارم.
تو یه راهی پا گذاشتم که نمیدونم به کجا میرسه!!
نه حال ادامه دادن دارم نه جرات رها کردن،
برام دعا کنید..........
ضامن هشتمین بی رقیبم
ستاره مشرقی غریبم
سوی کبوتری که شد فراموش
میشه که واکنی دوباره آغوش.........
دیشب خیلی دلم گرفته بود,تی وی حرم امام رضا رو نشون میداد منم هی دلم میخواست برم,خیلی شلوغ بود,با اینکه میدونم با پای دلم میشه زیارت کرد ولی دلم میخواست یه گوشه ای از حرم بودم,تازگی خیلی دچار روزمرگی شدم از خودم بدم میاد,یه سری از ارزشام داره برام بی ارزش میشه 
یک ماه دیگه کلاسا شروع میشه منم کماکان شک دارم که برم یا نرم,نمیدونید چقدر بده که آدم تکلیفش با خودش مشخص نباشه,یعنی مثلا ندونه تو زندگی دنبال چی میگرده
..................
پی نوشت:
1.همکار بدبو یه کم بهتر شده خدا رو شکر
2.دلم مسافرت میخواد به شدت,یعنی میشه برم؟؟؟؟؟
3.بچه ها چیزی راجع به بیو ریتم (bio rythm)شنیدین؟خیلی با حاله از این سایتی که گذاشتم میتونین بفهمین چیه؟البته اینو در نظر داشته باشین که عوامل محیطی ام تو احوال ما موثرن,من سایت فارسیشو گذشتم تا شما متوجه بشین چیه
4.شعر اول پستم از آهنگ پرسه زنون علی لهراسبی,من خیلی این آهنگو دوست دارم,
یه مشکل بزرگ تو محل کارم پیدا شده،یکی از آقایون به نظافتش اهمیت نمیده!طوری که هر کس وارد بخش مالی میشه میگه چه بویی میاد!!!!!!!!!!!
البته من جام نزدیک پنجره است تا حدی در امانم ولی بقیه خانوما خیلی زجر میکشن!آقایونم اینقدر محافظ کارن که از ترس اینکه مبادا زیرآبشون زده بشه(توسط آقای بدبو)هیچی بش نمیگن!!
چند وقت پیش با اصرار ما،بالاخره یکی از آقایون زیر بار رفت و باش خصوصی حرف زد،به مدت دو روز آقای بدبو خوش بو شد ولی از روز سوم بوی ادکلن تندش با بوی عرق قاطی شد و یه بوی دلپذیری گرفت!جوری که یکی از خانوما امروز میگفت بوی مرگ میاد اینجا
شما چه راهی به نظرتون میرسه که ما بدون اینکه اون آقا ناراحت بشه بش بفهمونیم که باید تر و تمیز باشه؟
البته این آقا از نظر کاری خیلی زرنگ و کار بلده ،کاش این مشکلشم بر طرف میشد
نمیدونم چرا مدتیه خیلی نسبت به نوشتن تنبل شدم،وبلاگم خیلی سوت و کور شده!به قول توتی تار عنکبوت گرفته
ولی خوب تصمیماتی در جهت بهبودش دارم،مثلا اینکه هفته ای یه بار آپ کنم !!
نه فقط توی وبلاگ نویسی،کلا تو خیلی چیزا تنبل شدم،یه نمونش اینکه،مدتهاست کتاب کیمیاگر رو خریدم،50-40صفحشم خوندم ولی با اینکه حجم کتاب کمه و منم از موضوعش خوشم میاد ولی بازم کنار تختم افتاده و من فقط هی نگاش میکنم
البته همه ی علت این موارد تنبلی نیست،فکر میکنم اکثرش به خاطر روزمرگیه!
روزمرگی یعنی هر روزت به یک منوال بگذره و هیچ اتفاق هیجان انگیزی توی زندگیت نیفته,اون موقعست که هی میای صفحه ی مدیریت مرکزی و ارسال مطلب جدیدو باز میکنی و بعد با خودت میگی چی بنویسم!!!!!!
خوب بگذریم چند وقت پیش با دوستم رفتیم فال شمع!!!!!!!!با اینکه من از دفعه ی قبلی که فال قهوه رفته بودم تصمیم کبری گرفتته بودم که دیگه نرم ولی دوباره وسوسه شدم و رفتم
با حال بود،فرض کنید یه شمع روشن کرد،یه کاسه آبم گذاشت جلوش و همین طور که شمع آب میشد و قطره هاش میچکید روی آب واسم از آینده میگفت؛دروغ و راست حرفاشو نمیدونم ولی بدک نبود،من فقط اندر کف این موضوع بودم که این خانوم این حرفایی که تند تند داره به من میزنه رو از کجاش در میاره،آخر دستم 15000 تومن پیاده شدیم
البته فکر نمیکنم خدا زیاد از این کار(فال گرفتن)خوشش بیاد چون همه چی دست خداست و آینده رو هم فقط اون و کسایی که اون اجازه بده میدونن؛
حرفایی هم که این جور آدما میزنن یا چرت و پرته یا خودمون اینقدر بهش فکر میکنیم تا پیش بیاد
پی نوشت:
تازگی یکی دیگه از دوستام گیر داده بریم فال چایی،فعلا که دارم مقاومت میکنم حالا تا چی پیش بیاد
از وقتی میرم سر کار حدود 3،4 کیلو وزنم زیاد شده،چون سرکار اکثرا نشسته ام یه کم هیکلم ریخته به هم!
به پیشنهاد یکی از دوستان رفتیم کلاس ایروبیک،البته بماند که من از اول تابستون میخواسم برم ولی تنبلیم میگرفت ،وقتی تصمیمم جدی شد که همه گفتن چاق شدی!
خلاصه با یه دوستام رفتیم اسم نوشتیم،جلسه ی اول و دوم خیلی بم سخت گذشت،انگار بدنم خشک شده بود ولی از جلسات بعد را ه افتادم،وزنم زیاد تغییر نکرده،البته لباسام یه کم برام گشاد شده؛
شما رو نمیدونم حس خوب بعد از ورزش برای یه آدم بی تحرکی مثل من واقعا لذت بخشه
یکی دیگه از فوایدش اینه که آدم وقتی ورزش میکنه زیاد نمیتونه به چیزای دیگه فکر کنه،مثل چند روز پیش که اعصابم خورد شد یوهو وسط خونه شروع کردم به ورزش کردن!بیچاره خانوادم حتما فکر میکنم من خل شدم
ولی ورزش واقعا خوبه بتون پیشنهاد میکنم حتی اگه کلاس نمیرین یه سی دی ایروبیک بخرین و حسابی حالشو ببرین
پی نوشت:
خدا کنه روند ورزش کردن من ادامه پیدا کنه چون تو این موارد یه کم تنبلم
سلامممم بچه ها
میدونم خیلی تنبل شدم ببخشید واقعا
اومدم اینجا باتون دردودل کنم!
اعصابم خورده از اینکه رئیسم آدم حسابم نمیکنه!
از اینکه تو شرکتمون مرد سالاریه،
ازاینکه هر مردی که تو شرکت میاد حقوقش بالاست و تحویلش میگیرن ولی خانوما هر چقدرم که بمونن پستشون و حقوقشون از یه حدی بالاتر نمیره،
از اینکه فعلا اونقدر چیز یادنگرفتم که با اعتماد به نفس بگم دیگه نمیام و اونا به دست و پا بیفتن و من حال کنم !(و کار بهترم فعلا برام نیست)
و از هزارتا چیز دیگه که الان حوصله نمیکنم بگم............
ولی ته دلم از یه چیزی خوشحالم اونم اینه که فوق قبول شدم،
درسته آزاده،شهریش بالاست و معلوم نیست برم ولی همین که قبول شدم فک خیلی از آقایون شرکتمونو میاره پایین!
هر چند من واسه رییسم همیشه و در همه حال یه زنم!
و زنها خیلی با مردها فرق میکنن....................................................